Remembering the many Václav Havels (Persian Translation)

به یاد داشتنِ هاول

ترجمه‌ی فارسی: داریوش محمّدپور

هاول را چگونه باید در یاد داشت؟

نخستين باری که هاول را در شهر پراگ، در سال ۱۹۸۴ که همه چیز بی‌آينده و يأس‌آلود به نظر می‌رسيد، ديدم، از انعطاف‌پذيری خارپشت‌گونه‌ی اين مرد شگفت‌زده شدم. او موجودی نادر بود، شخصی غيرعادی و عبوس اما هوش‌مند، متفکری روشن‌انديش و نويسنده‌ی بی‌نظیر، انسانی با شهامت با حس طنزی الماس‌گون؛ نویسنده‌ای که سيگار پشت سيگار می‌کشيد و سرنوشت‌اش سياست بود (و بسیاری هنوز از اين نکته غفلت می‌کنند) و فردی بود که ذائقه‌ای راستین برای سياست داشت و سرمشقی برای جهان شد تا به آن‌ها خطرات مهیب قدرتِ بی‌مهار را بیاموزد. از قضا، دو سوم زندگی هاول در ظل شرايط ديکتاتوری یا قدرت توتاليتر سپری شد. او در برابر شرايطی مهيب و دشوار، توانست جان به در ببرد، تا به انقلاب به اصطلاح مخملی سال ۱۹۸۹ برسد. این واقعه همه چيز زندگی او را دگرگون کرد. ناآرامی‌های آن سال انتخاب‌های او را به شدت پيچيده کرد. او تبدیل به سه شخصيت شد: هاول ِ معترضِ نمايشنامه‌نويس؛ هاول سياست‌مدار؛ و هاولِ دولتمرد در صحنه‌ی جهانی.

بگذارید از زمان حال به عقب حرکت کنیم. هاول پس از این‌که بالاخره منصب سياسی‌اش را در سال ۲۰۰۳ ترک گفت، نقش دولت‌مردی جهانی را برای خود ساخته بود. در بسیاری از بزرگداشت‌های پس از وفات او در چند روز گذشته، او هم‌چون يک غول توصيف شده است و با شخصيت‌هایی مانند نلسون ماندلا و آنگ سان سوچی مقایسه شده است. این ستایش قابل‌درک است.او حقیقتاً قهرمانی جهانی برای فضيلت‌های دموکراتيک بود. او مدافع کثرت‌گرایی، گشودگی و صداقت بود و درباره‌ی موضوع‌هایی چون محيط زیست، جهانی‌شدن و خشونت مطلب می‌نوشت و سخنرانی‌هايی به يادماندنی ایراد می‌کرد. او موفقيت‌هايی عملی هم داشت – مثلاً، او رييس بنياد حقوق بشر در نيويورک بود – اما در مقام یک دولتمرد جهانی نقایصی هم در کارش بود. حمايت او از حمله‌ی آمريکا و بريتانیا به عراق و اشغال اين کشور به حق اسباب انتقاد از او در داخل و خارج از کشورش شد. زندگی او مقاطع بی‌ثمری هم داشت و مهم‌ترين نمونه‌اش کوشش او بود برای سامان دادن معامله‌ی صلحی ميان فلسطینيان و دولت اسراييل. اين کوشش هیچ نتيجه‌ای نداشت.

يک دوره‌ی ميانی هم در زندگی او وجود داشت – هاول به مثابه‌ی يک سياست‌مدار. روايت استاندارد این است که او سياست‌مداری «مردد» بود؛ روزنامه‌ی گاردين در لندن در يادداشت اخیرش به یاد او همین جمله را تکرار می‌کند، و من در بيوگرافی‌ای که از او نوشته‌ام نشان می‌دهم که اين تصور از بنیاد خطاست. اُلگا، همسر اول هاول، او را به درستی سنجيده بود. حدود يک سال پس از رياست جمهوری اول هاول، او هنگام صرف قهوه با يوزف توپول، يکی از دوستان‌ خوب‌شان گفته بود که: «او عاشق سياست است! هیچ وقت سياست را رها نخواهد کرد!». سخن او درست بود. هاول از تجربه‌ی عزل شدن از منصب‌اش می‌هراسيد و آن را مترادف با فروپاشی جهان شخصی‌اش می‌دانست. هاول در اثری خودنوشت از زندگی‌نامه‌اش که چاشنی اشاراتی به «باغ گیلاس»‌ چخوف و «شاه لیر» شکسپير دارد – و اين دو نمايشنامه هم با مضمون هزينه‌های دردناک شخصی در نتيجه‌ی از دست دادن قدرت مربوط‌ می‌شوند – از زبان شخصيت کلیدی اين اثر – يعنی «ترک» (۲۰۰۸) – می‌گويد: «می‌دانید که چقدر سخت است؛ من تمام زندگی‌ام را صرف سیاست کرده‌ام». نکته اين است که هاول به شدت خواهان این بود که سکان‌دار دولت چکسلواکی جديد باشد. او به قدرت چسبیده بود و لحظاتی هم وجود داشت که برای او منصب سياسی، نقش محرکی شهوانی را هم ايفا می‌کرد. چهار دوره‌ی رياست جمهوری در دو کشور در طی ۱۳ سال گواه این نکته است. او حقيقتاً زمان درازی در قدرت باقی ماند؛ و این ماجرا نهايتاً به بحران کناره‌گيری در سياست چک انجاميد.

باید در یادها بماند که هاولِ سیاست‌مدار دستیافت‌های سیاسی بسیار مهمی داشت. او نخستين و استوارترین قهرمان آشتی صادقانه و منصفانه با آلمان بر سر مسأله‌ی زودِتِن بود. آرزوی ديرينه‌ی او برای پيوستن چکسلواکی به اتحاديه‌ی اروپا برآورده شد. به عنوان رييس جمهور، او نمادی از گشودگی فکری، رواداری، مدنيت به ويژه برای ملتی تحقيرشده ماننده رومانی بود. او هيچ نسبتی با خارجی‌ستیزی نداشت و «چک-محوری» را تنگ‌نظری و خُرده-ملی‌گرایی می‌خواند. ظرف چندين ماه نخست رييس‌ جمهور شدن‌اش، قلعه‌ی پراگ با بی‌‌ام‌وهای سرخ، سفيد و آبی ارساته شده، و «فستيوال دموکراسی» در آن ترتیبد داده شد، شلوارهای جين آبی و تی‌شرت چيزهايی جالب تلقی شدند و دعوت‌هایی شخصی برای لو ريد و رولینگ استونز فرستاده شد. «زندگی‌نامه‌ی مجاز» اِدا کريسيوا (که در واقع مقدس‌نگاری بود) منتشر شد. هاول مانند يک حربا، تبدیل به چيزی شد که آلمانی‌ها «خود-بازيگر» می‌نامند (Ichspieler). او خود را در صحنه‌ی سياسی در برابر تماشاچيان داخلی و جهانی بازی می‌داد. او عاشق همه‌ی این‌ها بود هر چند به بهای بسیار سنگینی تمام شد. او درس سختی را هم آموخت: تحت شرايط دموکراتيک، حرفه‌های سياسی اغلب منجر به شکست می‌شوند.

یک بار در سخنان او لحظه‌ی شگفتی از صداقت بود و آن زمانی بود که او اعتراف کرد که حضور داشتن در مناصب بالای سياسی شبيه حکم زندان است. او خود را گرفتار سنگلاخ‌های دشوار گذار دموکراتيک يافت. اين با ذائقه‌ی او سازگار نبود. هاول مجبور شد با روباه‌هايی مثل واتسلاو کلاس رو به رو شود که در بازی‌گری از او قدرتر بودند و بيش از او دوام آوردند. وقتی هاول بالاخره منصب‌اش را ترک گفت، در میان بخش‌هایی از افکار عمومی چک و اسلواک محبوبيتی نداشت.

مورخان آينده به ما خواهند گفت که در کسوت یک سياست‌مدار دستیافت‌های او غث و سمين بسيار داشت. او خطاهای کمی در داوری‌های سياسی‌اش انجام نداد و بیشتر اين خطاها در خارج از کشورش شناخته شده نيستند. من از درگذشت او به شدت متأثرم، در نتیجه نمی‌خواهم سخن‌ام بد فهميده شود وقتی که – با روحيه‌ی به قول خودش «زيستن در حقیقت» – می‌گويم که ارزیابی صادقانه‌ای از مدت زمان تصدی منصب سياسی هاول نشان می‌دهد که او دشواری‌های بسياری در تطبیق دادن خود با روحیه و مکانيزم‌های دموکراسی نماينده‌ای داشت.

مثلاً، در روزهای اولیه‌ی رياست جمهوری‌اش، او کوشش کرد که قانون اساسی را از طریق بالا بردن دست در پارلمان تغيیر دهد. اين پيشنهاد يکسره رد شد و دلیل خوبی هم داشت. او بعداً به سبزها نزدیک شدند اما در ابتدا هيچ علاقه‌ای به احزاب سياسی نداشت. هاول حتی مدتی فکر می‌کرد که در گذار به دموکراسی پارلمانی، چکسلواکی می‌توانست بدون نظام چند حزبی باشد. هاول در نخستين ديدارش با هلموت کهل – صدر اعظم خجالت‌زده‌ی آلمان در آن جلسه – پيشنهاد الغای احزاب و تشکيل يک حزب بزرگ – اروپا – را داد. رویکرد او منعکس‌کننده‌ی تاريخ اندوه‌بار احزاب سياسی در اروپای مرکزی و ترجيحات قبلی‌تری او در قبال «ضد سیاست» بود. اما در آن بستر، اين سخنان آرزوی محال بود.

متقدم‌ترین و دشوارترین مرحله‌ی زندگی او، واتسلاو هاولِ شاعر، نمايشنامه‌نويس و نويسنده‌ی معترض سياسی بود که به نحو تناقض‌نمايی شادترين و کارآمدترين سال‌های زندگی او بود. او به همراه رفقای چک‌اش، دست‌کم تغيير هشت رژيم را در قرن بيستم شاهد بود. در برابر اشغال نظامی، ارعاب، رييس‌بازی و قلدری، هاول شهامت شخصی عظيمی از خود نشان داد و صداقتی تند و تعهدی بی‌زوال نسبت به ارزش‌های جامعه‌ی مدنی داشت. وقتی او از «زيستن در حقيقت» سخن می‌گفت، مقصودش اين بود. اين مفهوم فلسفی قدرت‌مند و شعار سياسی الهام‌بخش بود که کمک کرد نه تنها زمينه‌ی منشور ۷۷ در مقاومت با سلطه‌ی شوروی در زمانی که گويا همه چيز به کلی به باد رفته بود، ‌فراهم شود بلکه با بزرگ‌منشی شعرِ وقايع نفس‌گير پاييز ۱۹۸۹ را نيز تدارک دید.

شواهدی نشان می‌دهند که اين دوره‌ی متقدم زندگی هاول از همه الهام‌بخش‌تر است. از آثار سترگی که در اين دوره آفريد بسيار چیزها می‌توان آموخت. برای من، دو اثر از همه برجسته‌تر است. يکی نمايشنامه‌ای است به نام «يادداشت» (۱۹۶۵). اين نمایشنامه به اقتفای سنت «تئاتر پوچ» نوشته شده بود و طنزی گزنده است نسبت به نابخردی‌ها و خطرات قدرت يکپارچه و متمرکز. مغز اين نمايشنامه اين است که مقامات حاکم دستور می‌دهند که خواستار ارتباط شفاف‌تر و کارآمدتر با رعايای خود هستند تا بتوانند آن‌ها را بهتر کنترل کنند. در نتیجه، زبان تازه‌ای به نام «پتی‌دیپ» را معرفی می‌کنند. هيچ‌کس این زبان را نمی‌فهمد؛ حتی مدرسان رسمی در برابر نحوِ اين زبان هاج و واج‌اند، هر چند قواعدی ساده دارد که مثلاً مشخص می‌کند که هر چه يک واژه بسامد بيشتری داشته باشد، آن واژه کوتاه‌تر است. کلمه‌ی «وُمبات» شامل هشتاد حرف است. وقتی که اولين بار اجرای اين نمايشنامه را در پراگ بعد از انقلاب ديدم، از واکنش پرشور تماشاچيان سخت تکان خوردم. آن‌ها اين نمايشنامه را به نحو شورش‌انگیزی مضحک می‌ديدند. و چنین بود. و به همین دليل بود که مقامات کمونيستی آن را ممنوع کرده بودند.

دستيافت ديگری هاول در طی این دوره‌ی نخستين يک مقاله‌ی سياسی حيرت‌انگيز است با عنوان «قدرتِ بی‌قدرت‌ها» (۱۹۷۸). من نخستين نسخه‌ی انگليسی آن را ویرایش کردم؛ با کمی بخت و اقبال سياسی، ترجمه‌ی چینی روايت مفصل و کتاب‌گونه‌ی من از اهميت آن سالِ آینده منتشر خواهد شد. اين مقاله هم‌چنان به نحو گسترده‌ای بزرگ‌ترین مقاله‌ی سياسی‌ای تلقی می‌شود که در اروپای مرکزی و شرقی پيش از وقايع ۱۹۸۹ نوشته شده است. این مقاله، مثل سنگی که در مرداب خاموشی افتاده باشد، موج‌هايی از هيجان در منطقه ایجاد کرد. این مقاله که نثری زیبا دارد و پيچیدگی نظری، مشتمل بر یک بينش واحد اما بنیادين است: قدرت‌مندان، حتی اگر مجهز به پيشرفته‌ترين سلاح‌ها و ابزار کنترل باشند، حقیقتاً حریف بی‌قدرت‌ها نيستند اگر – و هنگامی که – آن‌ها تصميم بگيرند رضايت خودشان را پس بگيرند و به نحو غیرخشنی از تن دادن به بازی قدرت‌مندان امتناع کنند.

هاول بسيار می‌گفت که قدرت بی‌قدرت‌ها در هر بستری توانایی آن‌هاست برای نفی تمهیدات قدرت حاضر، و متفاوت رفتار کردن، مثلاً از طریق امتناع از فساد، دروغ‌گویی، مزخرف‌گويی، رشوه و سایر بند و بست‌های قدرت. هاول برای اين فکرش جایزه‌ای که گرفت حکم سه سال و نيم زندان بود. وقتی که هاول را اول بار دیدم، او تازه از زندان آزاد شده بود. او از لحاظ جسمی و فکری سخت خسته بود و پيوسته حساس بود و نگران این بود که دوباره دستگير خواهد شد. سگ خانگی او – که چند هفته بعد به ضرب گلوله‌ی پليس مخفی کشته شد – مدام در ورودی آپارتمان طبقه‌ی بالای او در ولواتا پارس می‌کرد. دو نفری ويسکی‌ای را که به رسم هدیه از اسکاتلند با خود آورده بودم جرعه‌جرعه می‌نوشيدیم. هاول به آرامی به من گفت که باز هم این خطرها را به جان خواهد خريد و اصلاً برای‌اش مهم نيست که چه اتفاقی بيفتد. و چنين کرد و اين کار را با عزت و کرامتی بی‌هراس انجام داد. او چيزی را که با دستگاه تايپ اعتراضی‌اش نوشته بود، به عمل در آورد. این باعث شد که مقاله‌ی او شهرت منطقه‌ای و جهانی پیدا کند و حق هم همین بود. اين مقاله، هم‌چون صدای شيپور به سود اين اصل بود که مقاومت غير خشن شهروندان می‌تواند هر جايی و در برابر همه و هر نوعی از قدرت از بالا به پايين پيروز شود.

پس، با توجه به شخصيت‌های متعدد او و دستیافت‌های فراوان‌اش، بهترين کار برای در یاد داشتن هاول چی‌ست؟ ما بدون شک بايد عزادار درگذشت او باشيم. اما دموکراسی‌ها نباید رهبران گذشته يا حال‌شان را نامیرا کنند. آن‌ها نبايد به هيچ کسی اجازه دهند که بر مسندی تکیه بزند. بله، دموکراسی‌ها باید خاطرات شخصیت‌های ستاره‌واری هم‌چون هاول را حفظ کنند به ويژه در روزگار تیره‌ای که در آن هستیم که دموکراسی‌های بسيار زیادی دستخوش دردسر هستند. با اين حال، دموکرات‌ها باید بکوشند و بدون قهرمانان سياسی و اسطوره‌ی رهبران بزرگ زندگی کنند. شک دارم که واتسلاو هاول خودش می‌خواست او را چنین تعظيم و تکریم کنند. از این روست که فکر می‌کنم بهترین راه در ياد داشتن او این است که او به مثابه‌ی مردی در خاطره‌ها بماند که بداقبالی متولد شدن در قرن بيستم را داشت و شخصیتی بود که سرنوشت‌اش سیاست بود و شهروندی شجاع بود که در برابر زياده‌خواهی‌های سياست ايستاد، روشنفکری عمومی بود که زندگی و آثارش چیزهای بسياری درباره‌ی شرور قدرت متمرکز به ما ياد می‌دهد – و هم‌چنین توانايی جادویی مردمِ فروتن را برای زنجير از دست و پای خويش برافکندن را به ما می‌آموزد.

اين‌ها چيزهای کمی برای در ياد داشتن نيستند.

جان کين نويسنده‌ی «واتسلاو هاول: یک تراژدی سياسی در شش پرده» است و استاد سياست در دانشگاه سیدنی و مرکز علوم اجتماعی برلین (WZB) است. اخيرترين کتاب او «زندگی و مرگ دموکراسی» (۲۰۰۹) است و پروفایل او را می‌توان در وب‌سایت‌اش www.johnkeane.net ديد.

__________________________________

-> Download full text in PDF format

-> Originally published by Mardomak , December 22, 2011

Copyright 2012 John Keane | Subscribe to RSS